۸ اکتبر ۲۰۰۹

قدیم تر ها هر وقت دلش عجیب تنگ کسی می شد، خودش سوت میزد که مثلن موبایلش در حال زنگ خوردن است. به دروغ تعجب می کرد که مثلن این چه شماره ایست! و بعد گوشی را سایلنت می کرد و میچسباند به گوشش که مثلن سلام، مرسی، ااااا َ تویییییی!
به دروغ وانمود می کرد که شلوغیه خانه، صدا به صدا نمی رساند. به دروغ حال و احوال می کرد و از روزگارش می پرسید. به دروغ غش غش می خندید. به دروغ طنازی می کرد. به دروغ خاطره ی واقعی و نه دروغینی که خنده دار بود و می دانست که آن مردِ پشت خط حتمن خوشش می آید را با شعف خاصی تعریف می کرد و یک آن، با صدای مادرش که صدایش می زد، یا با صدای زنگ در، یا توسط ویبره ی موبایل که یادش رفته بود وقتی سایلنتش می کرده ویبره را هم قطع کنه، به خودش می آمد و میدید که
ای وای ی ی ی چقدر دلتنگ است و چه احساساتیه نازکی ست که دلتنگی به این روز انداخته اش.

۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

ای داد بیداد

مشکاتیان ادیب بود. سئوال میپرسیدی، غزل جواب میگرفتی. موسیقی سوار شعر کردنش حرف نداشت؛ردیف را می فهمید. بیدادش، دستانش، نوا مرکب خوانی اش وچه چه چه، نشانگر فهم عجیبش از ردیف است. بی خودی سنگ ردیف را به سینه نمی زد. خلاق بود به معنای واقعی کلمه.من که هیچ نفهمیدم ایده هایش را چطور بسط و گسترش میداد و چطور جوری تنظیم می کردشان که آن جور تنظیم یا مشابه اش را، نه خود جایی شنیده بود و نه دیگری . همیشه مشکاتیان و علیزاده، به همین دلیل، روی اعصاب من بودند.بس که قلدر بودند و من درک نمی کردم/نمیکنم که آخه چه جوری!. مشکاتیان نباید به این زودی میدان را خالی میکرد. نباید ایده هایش را به ثمرننشانده میرفت. بلد نیستم بهتر بگم؛باید می ماند. آنقدرغرور به خرج دادید که اگرهم یک روزی، یکی تان پیدا شود و از خر شیطان پایین بیآید و پیشنهاد گروه نوازی بدهد، باز لنگ بمانید؛ اینبار لنگ ِسنتور.

۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹

دست مریزاد دست مریزاد


ما از کریمخان حرکت کردیم به سمت میدان ولیصر. جمعیت ِسبزها زیاد و فشرده بود.دست کم از کریمخان تا ولیعصر، بیشتر سبزها بودند/بودیم.

فریاد می زدیم:
مرگ بر دیکتاتور
درود بر موسوی
درود بر کروبی
درود بر خاتمی
منتظری زنده باد، صانعی پاینده باد
اعتراف، شکنجه دیگراثرندارد
دروغگو، دروغگو، شصتو سه درصدت کو؟
بسیجی واقعی، همت بود و باکری

محمود خائن آواره گردی
خاک وطن را ویرانه کردی
کُشتی جوانهای وطن الله اکبر
کردی هزاران در کفن الله اکبر
مرگ بر تو
مرگ بر تو
مرگ بر تو
مرگ بر تو (واقعن می چسبید و آخرین مرگ بر تو به قدری صلابت داشت که مو به تن راست می کرد)
"یار دبستانی من" هم خوانده می شد.گاهی دسته های کوچک قدسی ها از کنارمان رد می شدند؛ آنها مرگ بر امریکا می گفتند و ما مرگ بر روسیه جوابشان را میدادیم.
قدسی ها میدان ولیعصر رو پر کرده بودند. آنها با بلند گوهایشان "مرگ بر اسرائیل" می گفتند و ما جوابشان را "بگو مرگ بر چین" می دادیم .آنها برادران را دعوت به اتحاد می کردند ما هو میکردیمشان.هوووووووووووو هوووووووووووووو
و این "هو" به قدری بلند بود که دیگر صدایشان شنیده نمیشد؛ آنهم با بلند گو. فقط چهره هایشان سرخ و سرخ تر میشد و دهانشان باز و باز تر.




۳۱ اوت ۲۰۰۹

بچه گرویلد

یکی از دوستامون گرویلد، که آلمانیه و چند ماهی اومد ایران برا تقویت زبان فارسی ( اصفهان مشق فارسی می کرد ) رو دو باری گرفتند و حسابی تنش رو خاروندن. نمیدونم انتظار داشتن به چی و با چه زبونی اعتراف کنه!چون اونا که نمی دونستن گرویلد مثل بلبل فارسی حرف می زنه. گرویلد هم از همون اول حسابی خودشو زده به کوچه ی علی چپ و هر چی میگفتن عین خنگا نیگاشون می کرده. بار آخری که گرفتنش، ناخوداگاه خیلی ی ی ی ی ترسوندن بچه رو؛ همینطور که بهش نیگا میکردن میگفتن: این پسر گندهه رو بکشیم، قیافش شبیه اسرائیلی هاس؛شبیه جاسوساس.

۲۸ اوت ۲۰۰۹

سولی قهرمان داره میآد

زود بیا که ناجور دلم تنگه هاااااا. بیا که ناجور پُکیدنم گرفته. ایندفعه از همیشه خوشحال تر و دلتنگ ترم؛ بیا لعنتی، زودتر بیا.
میگن تمبر احمق.دی نژ.اد چاپ شده و مردم حیرون موندن کدوم طرفشو تف کنن.

برای جلاد بزرگ

ورق برمی گردد یک روز؛ آخ که چه خنکی میشویم؛ نفرت هایمان را تلمبار کرده ایم؛ صبر کن.

۲۵ اوت ۲۰۰۹

زورگو زور بزن

یه کارتونی بود قدیما که هیچ ایده ای ندارم که اسمش چی بود و کجایی بود وماجراش چی بود و کلن. اما زورگویی های تو من رو یاد یه تیکه از اون کارتونه می ندازه. این ماجرایی بود که: دو شبهه جنگجو سر بدست آوردن یه جایگاهی، یه آدمی، یه چیزی، با هم کل میندازن. یکیشون مثل تو بود و یکی شون باهوش بود . میرسه به یه جایی که میگن: آقا جون، هر کدوم، این پَر رو بندازین اون ور دیوار بُردین. تو میخندی که وااا این که کاری نداره، اون باهوشه اما هیچی نمی گه. خلاصه هی خودتو جر میدی و زور میزنی اما هیچ گهی نمیتونی بخوری؛ اون باهوشه اما یه فوت می کنه و خلاص. خلاصه که هی زور بگو و زور بزن و یه وقت فکر نکنی هااااا.

۱۹ اوت ۲۰۰۹

دیشب شبکه خبر یه برنامه ی زنده ای نشون می داد که یاد مونالیزای(سامیلیک به مازیار ِ گل ِ گلاب) احمدی و رضایی افتادم. آقای فراهانی نامی( اگه اشتباه نکنم ) که من دقیقن نمی دونم چی کاره بود اما انگاری یه کاره ی بی ربطی به بحث بود، ( مدام میگفت جواب دادن به این سئوال ها وظیفه ی من نیست و کاش یکی از مسئولین اینجا بود تا به شما جواب می داد ) با یه آقای باحالی که از قضا اونم نمی دونم چی کاره بود، سر ِعلل نابسامانی نظام توزیع و تنظیم بازار با هم چونه می زدن. اینکه اینقدر دارم علمی( گفتم علمی؛یاد مقاله ی دوستمون افتادم ) و موشکافانه دیتیل در اختیارتون می ذارم واسه اینه که
آخرای برنامه خبر دار شدم و دیگه دیر شده بود واسه شناختن کارشناس ها و مجری هم دیگه حال نمی کرد به نام صداشون بزنه؛ یعنی کلن یه جمله گفت که اونم طبق معمول یادآور شدن ِ اتمام برنامه به کارشناس ها بود؛ خلاصه که همینه که هست. این آقای فراهانی که نمی دونم چی کاره بود، خیلی خونسرد بود اما اون آقا باحاله که نمیدونم تر(کم پیدایی آیدا؟) چی کاره بود، اعصاب سالمی نداشت و مدام شکایت می کرد از گرانی و نخ سوزن گرانی گوشت قرمز. هی شکایت می کرد و هی راه کار ارائه می داد و آقای فراهانی هم راه کارها و شکایت ها را به هیچ جایش ارجاع نمی داد. آخر سر گفت : ببینید، اگه دولت با مردم با صداقت و شفافیت حرف بزنه، دیگه ترسی نداره از عنوان کردن علل این گرانی ها و مردم هم قبول می کنند؛اگه دولت........ فراهانی می پره وسط و میگه آقا خشکسالی شده بود و دوباره آقا باحاله میگه: بله اما اگه دولت با مردم شفاف حرف بزنه، مردم می پذیرند. و این اگه دولت با مردم با صداقت و شفافیت حرف بزنه رو چند بار میگه؛عصبی و محکم.آخر سر هم مجری میپره وسط و با من و باقی بینندگان عزیز خداحافظی می کنه.

فک کن

وا

۹ اوت ۲۰۰۹

آفرین آفرین

برای تو می نویسم . که می شناسمت. یک بار دیده ام ترا. اما انگاری که هزاری و میلیونی. نثر سبز داری حتی وقتی به رنگ خشم می نویسی. دلت آسمانی است. نامت را برای خود نگاه می دارم، اما عکسی را که گرفته ای می گذارم این جا و نوشته ات را هم می گذارم. تا بدانند که دل های سبز چه می کنند، بلکه اهل خشم و نفرت از ارتفاع نفرتشان بکاهند و چون آن پاسبان سر چهارراه بچه ها را بچه های خود بگیرند و ملتمس بگوید خیلی خوب دیگر بروید بروید بستنی بخورید. ادامه جمله پاسبان نگفته پیداست بروید وگرنه می آیند و من شب باید در خانه برایتان گریه کنم. این دل های سبز ادامه جوانی ما هستند وقتی بر لوله تفنگ سربازان ارتش شاهنشاهی گل کاشتیم. اما در زندگی گل نکاشتیم. شما گل بکارید در هر گلدان دلی. نامه اش را بخوانید. من اگر آن جا بودم هم بدین خوبی نوشتن نمی توانستم.
برای تو می نویسم که به من لبخند زدی در آن آفتاب داغ... و لبخندت را من از چشمهایت دیدم که دهانت مثل من پوشیده شده بود.. به قصد نا شناس ماندن. و کلامی بینمان نبود.. که در سکوت راه می رفتیم... من و تو .. و هزران نفردیگر .. میلیونها آدم دیگربرای تو می نویسم که سایه ای بودی آن شب در آن تاریکی پشت بام . روی خانه کوتاه تر جهت صدایت را که دنبال می کردم ..می رسیدم به صدایی که در هوا منفجر می شد.. شبیه آتیش بازی: رنگارنگ، در هوای تهران ..رنگی ..بلند.. “خدای ما بزرگ است”..خدای ما ترکیب ماست.. اجماع این بمب های رنگی که در هوا منفجر می شود..در هوای گرفته تهران . نمی دیدمت.. تاریک ترین نقطه ایستاده بودیم هر دو.. به قصد ناشناس ماندن.. در این آتش بازی رنگارنگ.برای تو می نویسم.. که دستخطت به من شبیه است .روی دیوارهای شهر .. و از جلوی دیوارهای کوچه سبز خانه خاله که می گذرم ..کلمه هایت را چند باره می خوانم دقیق و با حوصله که میدانم در نوشتنشان شتاب داشتی.. شتابی که نقطه های دیکتاتور را جا انداختی.. من با حوصله می خوانم چند بار تو را تصور می کنم در آن شتاب و ترس و با دستخطی شبیه من.. و شبیه همه ..برای ناشناس ماندن..برای تو می نویسم که جوابم را امشب بلند فریاد زدی. وقتی که هنوز صدا ها بلند نشده بود و پدر می ترسید که صدای تنهای ما در کوچه بپیچد و ما تنها باشیم وموتوریها از راه برسند و صدای خورد شدن شیشه ها بیاید و عربده های گوش خراش آنها که به قصد ترساندن ما آمده اند . اما تو فریاد زدی صدایت پایان ترس بود ..صدایمان به هم پیچید در آسمان.. و از دوردست تر صدایی گاهی به تو..گاهی به من پیوست و ترتیب الله و اکبرهایمان را به هم همه ای شبیه کرد.. زیاد که می شویم.. صداها به هم ریزید همه همه ای بلند می شود.. همه همه من را و تو را در خودش حل می کند و در آن حل شدگی ..ماناشناس می مانیم.. ما یکی از همه این صدا های بلندیم .برای تو می نویسمکه نمی توانم ببینمت.. که باید ناشناس بمانیم برای هم.. و برای او که ایستاده است به قصاوت در میان ما سرگردان و نا توان است از تفکیک ما ..که نا توان است از تسخیر این صداها در شب.. در آسمان ..در بزرگی بی سر و ته تهران.برای تو می نویسم که دستانت را گذاشتی دو طرف صورتم و دود سیگار را فوت کردی توی چشمانم و چششمهایم نمی دید که ببیند و بشناسد صورتت را.. چشمهایم می سوخت ..چشمانم که باز شد، دود رفته بود.. تو همبرای تو می نویسم که در را باز کردی به روی ما که وحشت زده پله ها را دویده بودیم و صدای خورد شدن در پشت سرمان می آمد.. و در انبوه صورت های وحشت زده که به خانه تو هجوم آورده بود صورت تو گم شد..و من نمی دانستم که تو کدام از مایی که در خانه کوچکت را به روی ما گشودی..برای تو که رد پای باتوم بر تنت ماندگار شده.. و من نمی شناسمت .. وکبودی را نمی توانم ببینم زیر این همه تن پوش هر روزه.می خواهم ببینمت دوست ناشناس من.. می خواهم یکی از این شبها پله های خانه را پایین بدوم بیایم خانه ات را پیدا کنم صورتت را ببینم در روشنایی. اسمت را بشنوم با صدای خودت. بگویم برایت که بودنت.. زنده بودنت ..صدایت ..حضورت.. این شهر را برای ابد شهر من می کند.می خواهم تمام روز از تصور بودنت جایی در این شهر، زنده بودنم را جشن بگیرم.می خواهم با چشم های بسته جایی ته ذهنم به تو خیره شوم صورتت را توی دفترهای طراحیم ترسیم کنم با آن دو چشم بزرگ و سیاه ..با آن چشمهای ریز روشن .. با آن یگانه نگاه رنجور.. امیدوار ..صبور ..کاغذهایم سیاه می شود از خط خطی ترسیم صورتت .. هزاران صورت تو .. هزاران چشمان توبرای تو می نویسم که شب هنگام نزدیک های صبح ایستاده بودی آنجا.. تنها تکیه به دیوار آجری و من در آن گیجی بی حد شبهای تهران پنجره ماشین را پایین می آورم که دستم را دراز کنم به سمتت.. با آن دو انگشت کشیده به نشانه پیروزی.. دستانت را بالا بردی به ثانیه ای و آن لبخند روشن. چه ذوقی کرد چشمهایت . چه ذوقی دارد تصویر پیروزیمی خواهم روزها را جلو بزنم تا برسد آن روز بزرگ.." بهار تهران ".. که دستت را به من می دهی.. و صورتت را می بینم و بلند بلند می خندیم به این که چه ساده صلح را پیدا کردیم.. به اینکه "دیدی چه زود گذشت؟.. دیدی تمام شد سیاهی تهران؟.."برای تو می نویسم ... که ایستاده اند در میانمان ..تماسمان را قطع کرده اند.. که نکند تک جمله کوتاهی از من برسد به تو ..که از زنده بودنت با خبر شوم ..که نامت را بدانم..که صورتت را ببینم .. که از تنها نبودنمان با خبر بشویم.. که از بیشمار بودنمان با خبر شویمدستت را می گیرم ..جایی میان خواب هایم بی واسطه..مستقیم..در گوشت زمزمه می کنم : تو تنها نیستی . ترسهایمان تمام شد.... ما تنها نیستیم .... ما ایرانیم.دستت را میگیرم میان خواب و بیداری دم صبح، بعد از کابوس های شبانه .. باد خنکی لا به لای درخت های باغچه می پیچد.. مرداد ماه تهران ..کسی توی گوشم زمزمه می کند :دستت را به من بده..نامت را به من بگو .

مسعود بهنود
مجموعه مقالات

۴ اوت ۲۰۰۹

تسلیت نیما جان، تسلیت نسرین جان؛ توان ِ گفتن به خودتان را ندارم؛ اینجا می گویم

تنش سخت مثل سنگ شده‌ نتيجه 50 روز حبس در سردخانه است (سردخانه همان زندان مردگان است؟). غسالها به سختي برش مي‌گرداندند بدن يخ‌زده‌اش در گودي سنگ غسل جا نمي‌شود. بدنش باد كرده و متورم است، سرتاسر سينه زير گردن تا ناف، از اين شانه تا آن شانه، صليب‌وار شكافته شده انگار كالبد شكافي‌اش كرده‌‌‌اند شايد هم دنبال گلوله بوده‌اند. يك دايره كوچك روي سينه چپ، همان‌جا كه روزي قلبي مي‌تپيده جاي گلوله را نشان مي‌دهد. سوراخ روي سفيدي سينه، بد جور به چشم مي‌آيد برعكس آن سوراخ كوچك ديگر كه پشت بازوي راست جا خوش كرده و كسي نمي‌بيندش. بي‌دليل هم نيست وقتي جنازه را برمي‌گردانند آنقدر پشت خونين و پاره پاره‌اش چشم آدم را سوزن مي‌زند كه ديگر حواست به سوراخ كوچك پشت بازو نباشد. چند گلوله خورده؟ دو تا، شايد هم يكي، شايد دستش را هنگام تيراندازي سپر كرده اما گلوله از بازويش عبور كرده و به سينه نشسته اما جاي خروج گلوله از آن طرف بازو كجا است؟ نمي‌دانم.
غسالها، كماكان مي‌شورندش. معلوم است قبل از مرگ بيمارستان بوده، چسبها و سوزنها و چيزهاي ديگري كه اسمشان را نمي‌دانم اما در بيمارستان به تن و بدن آدم آويزان مي‌كنند هنوز بر پيكر سنگ شده‌اش آويزان است. غسال با دست همه را مي‌كند. در جوي پائين سنگ، خونابه چسبها و سوزنها و ... را با خود مي‌برد. پنبه‌هاي سفيد، پيكره پاره پاره‌اش را در برمي‌گيرند. كتان را مي‌برند و كفن مي‌كنند.
تعدادمان كم است. بيست سي ‌نفري مي‌شويم. گرماي ظهر مرداد آدم را داغ مي‌كند. اما خوبي‌اش اين است كه اشك را همان روي صورت بخار مي‌كند. مامان تقريبا از حال رفته، ناله‌هاي نامفهوم مي‌كند. خاله مثل هميشه در سكوت گريه مي‌كند. از شدت تكان شانه‌هايش مي‌توان شدت گريه را فهميد. خانواده پسردار خوبي‌اش اين است كه براي بر دست گرفت جنازه، آدم كم نمي‌آوري. من و دو برادرم، سه پسرخاله و سه پسردائي، گرداني هستيم بي خواهر. مي‌بريمش قطعه 208 خودش قبلا قبر كنار عزيز را براي خودش خريده بود. مي‌خواست كنار مادرش دفن شود. در قبر گذاشتيمش. ماشين پليس كنار ايستاده، مامورها فقط نگاه مي‌كنند، بدبختها بهانه ندارند ما كاري نمي‌كنيم گريه داغ مرداد و خاك گرم بهشت زهرا و جنازه زير خاك مگر مي‌گذارد؟
عجب! چه راحت مي‌‌نويسم، هيچ وقت فكر نمي‌كردم بتوانم به اين راحتي بنويسم دائي بهزاد را در قبر گذاشتيمش، دائي كوچك را، دائي شوخ و شاد را، مدتي بود نديده بودمش هم تنبلي من هم ... ديروز كه با مامان خانه‌اش رفتيم دنبال شناسنامه و سند قبرش، چه كشيديم. به تنهائي عادت كرده بود. خانه كوچك و تميزش، لباسهاي نوئي كه تازگيها خريده بود. دو دست كت شلوار آويزان در كمد، كاغذ كنار تلفن: قند، روغن سرخ كردني، آلو و ... گويا فهرست خريد بوده. بربري‌هاي با دقت تكه شده در يخچال، بادمجان سرخ شده در فريزر، ظرف‌هاي مرتب چيده شده در آب‌چكان، خانه كوچكش چقدر منظم و مرتب است. چه كسي مي‌گويد خانه بي زن، بي‌سامان است. مسواك جلوي آينه، عكس من و نسرين و عزيز كنار تلفن، جزئيات است كه آدم را آتش مي‌زند. هيچ وقت فكر مي‌كردي كسي با ديدن حوله و مسواكت آتش بگيرد؟ من و مامان گرفتيم.
حالا اين زندگي ساده كوچك معمولي و زيبا به زير خاك رفته، آخ ... چه ساده مي‌نويسم «زير خاك رفته»، دائي بهزاد را من،میلاد،اشكان، سينا، ارسلان، علي، البرز و بابك دفنش كرديم (بهتر که رهام نبود از همه غصه خورتر است)، گذاشتيمش زير خاك، كنار عزيز، با تن سخت و پاره‌پاره‌اش، با جاي گلوله (گلوله‌ها؟)، با همه سختي و مشقتي كه در این چهل و هفت سال كشيده بود. او را راحت گذاشتيم زير خاك همان قبرستاني كه چهل سال پيش پدرش در قطعه 2 آن دفن شده‌بود. همان وقتي كه يتيمي و محروميت آغاز شده بود. گذاشتيمش زير خاك با همه سالهاي سختي و فقر، با تنهائي و كار، با سالهاي جنگ و جبهه، با آرزوهاي ساده يك آدم معمولي!
خاك را ريختيم. دائي! خداحافظ، خداحافظ همه جواني حسرت، همه شبهاي تنهائي، همه روزهاي آهن و عرق؛ تو ماندي و خاك، ما رفتيم و خشم.
پ.ن: تمام تلخي و خون و نفرت مجسمي كه در اين پست موج مي‌زند تقديم به ديكتاتور و جوجه جلادانش! به نظرتان مقام معظم مي‌فهمد منظورم كيست؟
ساز مخالف/نیما نامداری

۳ اوت ۲۰۰۹

ما بوق می زنیم و شما باطوم زنید

جیغ ِ ممتد ِ بوق ها به گوش ِ مردم ِمضطرب، اما مصمم ِ پیاده روها گوش نواز می آید اما
نامردمان را چو بدترین ِ شکنجه ها آزارمی دهد. برای ما موسیقی ست و برای شما صدای کشیده شدن ناخن بر دیوار .

۲ اوت ۲۰۰۹

فلان فلان شده ها

بمب اهواز، زلزله رودبار، بمب حرم، سینما آزادی، شکستن شیشه ی ماشین ها و بانکها و آتش زدن سطل ها و اتوبوس ها، سونامی، قطع اس ام اس و تخمی بودن خط ها، یازده سپتامبر، جنگ جهانی اول و دوم، زلزله بم، ایده ی خفاش شب، حمله ی ملخ ها به مزارع، فقر در آفریقا، شیوع آنفولانزای خوکی و مرغی، تمامی سقوط های توپولف و غیر توپولف، کودتای مخملی، کتان، ساتن، ماجراهای غزه، بغداد، عراق، چین، فلسطین، فلان فلان فلان فلان فلان فلان فلان ، زیر سر ِ من بود. فلان فلان شده ها، دهنتون سرویس می خوام برگردم پیش بچه هام.

۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ب.د.و.ن.ا.س.م

صفحه رو باز کردم که اتفاق ِخنده داری که دو شب پیش افتاده بود رو بنویسم و پاپلیش کنم و دورِ هم بخندیم. همزمان این ور و آن ور خبرها را هم می خواندم؛ خدا آق بهمن رو خیر بده که وقتی می نویسد و شر می کند، این این ور و آن ور سر کردن ها کم می شود. آخر های پست بودم که مشاهدات ِ پزشک ِ گمنام راخواندم؛ خجالتم شد پاپلیشش کنم. یک جورِ ناجورم شد؛ بیخیال میشوم تا روزی که دستِ کم آن روز، خبر به این سیاهی نخوانم و نشنوم.

۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

امغضی قسمت دوم

در زیر پوستم، جنگلی ست (ساز من و خاطراتش، با پرنانسی ایشن ِ میثم) که درختانش به سرعت در حال رشد کردن وقطور شدن هستند. بعد انگار یک هلی‌کوپتر هر سی ثانیه یک‌بار رد می‌شود و روی درخت‌ها آب داغ می‌ریزد. بلافاصله یک‌سری آدم سنگین وزن با چتر روی درختان فرود می‌آیند و برای پایین آمدن پاهایشان را دور کمر درختان حلقه می‌کنند و وقت پایین آمدن رد ناخن‌های دستشان روی درخت‌ها می‌ماند. اما رنگ پوست مثل همیشه است و باد نکرده. ( راست می گفتی کرده؛ از لحاظ ِ حقیر؛ من حقیرترش نمی کنم ) چرا فهیمه رحیمی ها و مریم حیدرزاده ها به فکر سرودن و نوشتن رمانی در این باب نیفتادند؟ چرا حمیرا ها و داوود مقامی ها و جواد یساری ها (من دوست دارم این سه تا رو ها؛ جدی میگم؛ نه اونقدرا که فک کنی اما بعضی وقتها می چسبه. خلاصه که بودنشون واجبه ) نخواندنش؟ چرا آخر چرا؟ نمی دانم. این احساس در آدمی (آخه تو آدمی؟) وجود داشته باشد اما کسی نیاید اسم رویش بگذارد؟ مانند بچه ای که مادر و پدرش تا اول دبستان اسمی رویش نگذاشته باشند (این جور وقت ها از این مثال های جفنگ طور میزنند دیگه؛ قبول کن) و هنگامی که همکلاسش ازش می پرسد که اسمش چیست! او سر پایین بی اندازد تا اشکانش را کسی نبیند. و یا مانند باربی ای که صاحبش یادش رفته باشد اسم رویش بگذارد و شب که همه ی چراغها خاموش می شود و خانه غرق در سکوت می شود، عروسکها بیدار شوند و بلند بلند مسخره اش کنند که : تا باربی اسم نداره هر شب همین بساطه. همین چیزهای الکی تبدیل به رازهایی می‌شوند که جای رازهای دیگر را می‌گیرند و این می‌شود که من نمی‌توانم رازی را برای متقاضیان نگه دارم. آه ه ه ه ه ه خدایا چقدر راز در سینه هایم پنهان کردم؛ چقدر درد می کنند؛ آه خدایا. نیازی نیست این رازها را در دفترچه های صورتی رنگ با نقشِ باربی یادداشت کنیم و قفلشان کنیم و بترسیم ( نترسین نترسین ) که مبادا کسی بخواندشان. رازهایی می شوند که چون اسمی برایشان پیدا نکردیم توصیفشان هم نمی توانیم بکنیم وبه ناچار آدرس اشتباه می دهیم. مثل زمانهایی که از ما آدرس های سخت و پیچ در پیچ خیابان های شرق تهران را می پرسند و ما آدرس اشتباه می دهیم. با این تفاوت که ناچارن این کار را نمیکنیم (جان رسولی، می شناسم آدمایی رو که از این مثالا می زنن). خدایا امشب بالشتم غرق در آب شده. صدایم را بشنو و بعد از اینکه مسلمانان جهان را سلامت نگه داشتی، اسم را پیدا کن.

امغضی* قسمت اول

دستم. به راستی کفِ دستم. به سان ِ پای مادربزرگ ها گز گز نمی کند. به سان ِ بال ِ پروانه ای گرداگرد شمع نمی سوزد. اما خدایا، پروردگارا، این چه جور امتحانی ست که از بنده ات می گیری؟ اول درسش را بده و بعد امتحانش را بگیر. خارج از کتاب عادلانه نیست. قلم در دست گرفته ام اما کجاست آن واژه که بتواند درد مرا بازگو کند؟ دیوان مریم حیدرزاده را می گردم اما حتی آنجا هم نیست؛ پس حتمن اینجا هم نیست؛ پس کجاست ؟ خدایا تو بگو؛ تو که همه چیز را میدانی، واژه ی مناسب را شب هنگام، لای ملحفه ای پر از یاس و برگ ِ گل ِرز ِ قرمز پنهان کن که صبح که دست زیر بالش بردم، پیدایش کنم و نماز شکر به جا آورم که هم یک واژه به دایره ی لغاتم اضافه کردی و هم چه همه(سامیلیک عرض می شود آیدا ) ثابت تر کردی که صدای من را می شنوی.


*کلن سلام رسولی

۲۳ ژوئن ۲۰۰۹

دست مریزاد

آسمون ناجور باریدنش گرفته بود. من داشتم رانندگی می کردم؛ از دماوند به تهران. قطره ها می خوردند به شیشه و پخش می شدند. چشمم افتاد به اون قطره کوچیکه که بالای شیشه وایساده بود و میلرزید؛ باد تکونش می داد. یوهو بنا کرد به پیدا کردن بقیه شون؛ سُر خورد و چسبید به اون یکی، بعد دوتایی سُرخوردند ورفتند تو یه قطره ی دیگه و هی که بزرگ تر میشدند، سرعتشون هم زیاد تر میشد؛ انگاری که انگیزه شون هم بیشتر بشه؛ چه میدونم. یاد خودامون افتادم. ما هم دست همو گرفتیم و هی یکی تر شدیم؛ اینجور وقت ها وجود دشمنه که اتحاد می آره. حالا گیریم که مثل اون قطره ها پایان خوشی هم در انتظارمون نباشه. یعنی می خوام بگم که اگه اون قطرهه می دونست که آخرش همشون زرت سُر می خورند و می افتن زمین که دیگه اینجوری نمیرفت دست ِ دوستاشو بگیره. حالا گیریم که به دریا نرسیدن؛ اما به جاش همه با هم افتادن زمین. حکایت این قطره ها حکایت ماست. همین که فریاد اعتراض مون و نوای الله اکبر هایمون همه جا رو پر کرد، همین که دست همو گرفتیم و محکم ایستادیم، همین که جوون هامون از جونشون، آرزوهاشون، و همه ی همه ی چیزهایی که می تونستن داشته باشند گذشتن، دست مریزاد داره؛ ایولا داره.دست مریزاد، دست مریزاد.

۱۳ ژوئن ۲۰۰۹

خیلی بدم

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهیها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بیقراره

برادر ژاله واره
برادر دشت سینهش لاله زاره.
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خِلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر، نوجوونه
برادر، غرق خونه
برادر، کاکُلش آتشفشونه.
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی.

برادر بیقراره
برادر نوجوونه
برادر کاکلش آتشفشونه
برادر کاکلش آتشفشونه

۷ ژوئن ۲۰۰۹

تویی آن علف ِهرز

نمی خواستم فیلم رو ببینم؛ امید ماجرای عجیبیه؛ نمی خواستم کمرنگ شه. کامپیوتر رو روشن کردم اما همه ی هوش و حواسم به تلویزیون بود. دست ِ آخر بیخیال شدم و نشستم پای فیلم؛ متاسفانه تاثیر گذار بود، متاسفانه باهوشه. میدانم که موسوی ها رإی شان با این فیلم عوض نمی شود اما احمدی ها جوگیر تر و پاچه ور مالیده تر می شوند و شروع می کنند به تضعیف روحیه. امیدتان کمرنگ نشه؛ احتمال بردِ ما از پنجاه درصد بیشتر است .

آرشیو